|
« با تو رفتن، با تو ماندن »
« با تو رفتن، با تو ماندن » شب که میشد، یاد تو، در تمام وجودم میپیچید . باز از پشت پنجره، چشمانم ، تو را می خوانند و تو هم مثل همیشه، فقط نگاهم می کنی، من عاجزانه التماس می کنم که صدایم کنی . صدای تو، از همه ی آوازهای ♫ دنیا دل انگیز تر است ولی تو ... دلم ♥ تنگ شده است . دلم ♥ برای روزهای با تو بودن، با تو گفتن، با تو رفتن و با تو ماندن تنگ شده است . برای آن لحظه هایی که عاشقانه نوازشم می کردی و من احساس می کردم که خوشبختم، خوشبخت تر از غنچه هایی که گل میشوند و پرنده هایی که عاشق میشوند . وقتی تو نیستی، شقایق وجودم پر پر میشد و قناری کوچکی که در دلم خانه کرده بود، می مرد ☻. « و مُرد » حالا من مانده ام، تنهای تنها، بدون تو، بدون قناری، بدون عشق، بدون امید، بدون آرزو و بدون ... ! و تو بی آنکه فکر غربت دل ♥ تنهای من باشی، پرکشیدی، تا کجا ؟ نمی دانم ! شاید همان جایی که پروانه هایی که از عشق سوخته اند، و میروند به آنجا که ماه طلوع می کند و خورشید غروب . می دانم که میدانی دلم ♥ را شکستی ، تو گفته بودی که تا هستیم، هستی . گفتی میمانی تا بهار در دلهایمان شکوفه کند . گفتی همه ی پائیزها با من خواهی ماند، تو که می دانستی پائیز مرا دیوانه می کند، چرا همهی لحظاتم را پر از برگ های زرد و خشک پائیزی کردی ؟ چرا به جای زندگی مرگ را به من هدیه کردی ؟ تو که می دانستی اگر دل غمگینم یک روز خنده ات را نبیند، میمیرد . ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ من بهار را بی تو دوست ندارم من عشق را بی تو دوست ندارم من نفس کشیدن را بی تو دوست ندارم من زندگی را بی تو دوست ندارم
دستم را بگیر ، مرا با خودت ببر، بگذار دلم ♥ عشق تو را باور کند . مرگ برای من شیرین است، چون آغاز زندگی دوباره در کنار توست . من به ساعتهای با تو بودن عادت کرده ام . می خواهم همیشه در کنارت زندگی کنم . همیشه همیشه همیشه نوشته ای از آینده به امضای : من از همسایگی خدا اومدم ... !! موضوع : متن هاي عاشقانه | *| نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 11:11 توسط معصومه گله | دوستت دارم رو باید زمزمه کرد....!!!
![]() ------------------------------------------------------------------------------ عشق دردی یه که هیچ دکتری نمی تونه توصیفش کنه، اون چیزی یه که به قلب حمله می کنه و رو مغز تاثیر می ذاره!! ------------------------------------------------------------------------------- فراموش کردن کسی که دوستش داری ، مثل به خاطر آوردن کسی یه که هرگز نمی شناسیش!! ------------------------------------------------------------------------------- دوستت دارم!! حتی بیشتر از لحظه ای که شروع کردم این جمله رو بنویسم!! --------------------------------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------------------------------- وقتی زمانش رسید که قلبت رو به کسی بدی، مطمئن شو اون فرد قلبت رو نمیشکنه،آخه قلب های شکسته یدکی ندارن! اين روزها نه مجالی برای دلتنگی دارم نه حوصله اش را....... ولی با اين همه گاه گاهی دلم برات تنگ می شه! موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 20:30 توسط معصومه گله | تو مرا می فهمی
خدایا اگر چه درویشم ولی داراتر من کیست که تویی دارایی من............ دل را جای گاه والای تو می دانم
و نگاهم را غرق وجودت می کنم
تا در تند باد زندگی لبخندت را سایبان
آرامشم کنی ؛ هزاران گل سرخ از گلستان
کوچک قلبم پیشکش وجود آسمانی ات می کنم.
همیشه طلوع کن و بر من بتاب که دیگر چراغ
نمی خواهم که تو خورشیدی در کنار من؛من؛من؛
غم آمد که نامهربانی کند برای دل نوحه خوانی کند/
تمام غزل های سبز مرا درون خودش بایگانی کند/
ترسم از این است یک روز باد بهار دلم را خزانی کند/
چرا رفت و چرا هرگز به یادش نبود از این خسته دل/
قدردانی کند؟خلاصه بگویم نمی بخشمش مگر عشق..../
زمان طولانی می شود برای کسانی که غصه دارند*
کوتاه می شود برای کسانی که شاد هستند
دیر می گذرد برای کسانی که منتظر هستند
زود می گذرد برای کسانی که عجله دارند
اما ابدی می شود برای کسانی که عاشق؛عاشق هستند*
وقتی عاشق می شیم تلاش می کنیم
چهار دیواری آدم ها رو بشکنیم بریم
تو ولی یادمون میره چیزی که عاشقش
شدیم همان چهار دیواری نه آدم توش.........
دو چیز را همواره به یاد داشته باش:
خدا و مرگ................................
دو چیز را همیشه فراموش کن:
خوبی که در حق دیگران می کنی
و بدی که در حقت می کنند.............
ای کاش لبانت یاری سخن گفتن با من را داشت
تا احتیاج به سخن گفتن با خاک سرد و خشک نبود
ای کاش دستانت را در دستانم می گذاشتی
تا دستان خسته ام توده خاک را چنگ نمی زد؛؛؛؛؛؛
ولی چه سود از این آرزوی دست نیافتنی چه سود
زندگی تاس خوب آوردن نیست
زندگی تاس بد را خوب بازی کردن است
موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 19:12 توسط معصومه گله | خداحافظ
خداحافظ گل لادن . تموم عاشقا باختن ببين هم گريه هام از عشق . چه زندوني برام ساختن خداحافظ گل پونه . گل تنهاي بي خونه لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو خداحافظ گل مريم . گل مظلوم پر دردم نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ ! خداحافظ همين حالا ، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگين ، به ياد اون همه ترديد به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 19:10 توسط معصومه گله | زندگی
اندیشه ام را رها می کنم تا در دشت سبز زندگی گل سرخ محبت را بیابی در کوچه خاطرات عکس قلبی که کشیدی پیداست کنار آن هر شب بعد از جدایی عکس قلبی کشیدم تا هر وقت مسافر آن کوچه شدی نقش قلب هایم را ببینی و بدانی که تو رهگذری و من ساکن کوچه خاطرها دستانت را گم کردم همان جایی که نگاهت را از من دزدیدی و عشقت را از من دریغ کردی؛محبت را به دست باد سپردم همان جایی که خاطراتم با بی مهری ات به دست باد سپردی؛درست همان جا بود که عشق من و تو تمام شد........... ما همیشه صداهای بلند رو می شنویم پر رنگ ها رو می بینیم؛سخت ها را می خواهیم ولی غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند بی رنگ می مانند و بی صدا می روند هر گاه بنده ای مرا بخواند آنچنان به سخن او گوش می سپارم که گویی بنده ای جز او ندارم ولی شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من..... به نسیمی همه راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه می ریزد؟؟؟؟ سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد عشق بر شانه هم چیدن چندیدن سنگ است گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد.......... هر چه را عقل به یک عمر به دست آورده است آه یک روز همین آه تو را می گیرید................. گاه یک کوه به یک گاه به هم می ریزد...........!!! گاه یک لبخند آنقدر عمیق می شود که گریه می کنیم! گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی می شود که با آن زندگی می کنیم؛ گاه یک نگاه آنچنان سنگین می شود که چشمانمان رهایش نمی کند؛ گاه یک عشق آنقدر ماندگار می شود که فراموش نمی کینم. موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 19:8 توسط معصومه گله | آخرین دوستت دارم ....
دختر جوان : یواش تر برو من می ترسم! روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. پسر جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که دختر جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!
موضوع : متن هاي عاشقانه | *| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 12:3 توسط معصومه گله | گاهی
موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 10:44 توسط معصومه گله | |
درباره وبلاگ
رفتی حـــــالا بــــــه کی بگم خیلی دلـــــــم تنــگ بـــــرات میخــوام یــــــــه وقت ببینمت ســـر بــزارم رو شــونهــات دوست داشتم با گلای سرخ میـــومـــدم بـــــــه دیـــدنت نـــه اینکـــه بـــــا رخت سیاه چشمـــــای ســــرخ ببینمت معصومه
نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
دیگه دوستم نداری
**دوستان گلم**
|