تبليغاتX
××× ديگه دوستم نداري ×××

آخرین دوستت دارم ....

 

The image “http://mehrnews.com/mehr_media/image/2005/07/140487_orig.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

پسرو دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

دختر جوان : یواش تر برو من می ترسم!
پسر
 
جوان: نه این جوری خیلی بهتره!!
دختر
 جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم! 

پسر جوان: خوب اما اول باید بگی که دوستم داری!!
 
دختر جوان: دوستت دارم،حالا میشه یواش تر برونی!
پسر
 جوان: منو محکم بگیر!
دختر
 جوان: خوب، حالا میشه یواش تر بری! 

پسر جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. پسر جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که دختر جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!

http://farm2.static.flickr.com/1166/1157254423_baaf384d3c.jpg


موضوع : متن هاي عاشقانه
| *| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 12:3 توسط معصومه گله |
گاهی

diamond.gifگاهی وقتا تو خیالمdiamond.gif

diamond.gifمی بینم پاک کنی دارمdiamond.gif

diamond.gifپاک می شه راحت و سادهdiamond.gif

diamond.gifروی هر چی که می ذارمdiamond.gif

diamond.gifپاک می شه هر چی خرابهdiamond.gif

diamond.gifپاک می شه هر چی که زشتهdiamond.gif

diamond.gifتو کتاب خاطراتمdiamond.gif

diamond.gifفقط از خوبی نو شتهdiamond.gif

diamond.gifوای چقدر راحت و سادهdiamond.gif

diamond.gifمی شه پاک کرد بدیا روdiamond.gif

diamond.gifاما اینطوری محالهdiamond.gif

diamond.gifکه سفید کنی سیاه روdiamond.gif

diamond.gifاگه این پاک کن  رو داشتمdiamond.gif

diamond.gifاز خودم شروع می کردمdiamond.gif

diamond.gifپاک می کردم غروبا روdiamond.gif

diamond.gifدوباره طلوع می کردمdiamond.gif

diamond.gifکاشکی می شد همه چی رو پاک کنم پاکdiamond.gif

diamond.gifتا دو باره من از اول بشم آغازdiamond.gif

diamond.gifدیگه از یاد نبرم پرندگی موdiamond.gif

diamond.gifتا که بازم جا نمو نم از فصل پروازdiamond.gif


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 10:44 توسط معصومه گله |
بی تو

 

magnify
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 10:38 توسط معصومه گله |
کاش اینجا بودی ...!

کاش اينجا بودي

 کاش در باغچه سبز دلم مي ماندي

کاش شعر غم من را

ز افق هاي غريب نگهم مي خواندي

 کاش اينجا بودي

کاش گلهاي فراق تو گهي مي پژمرد

کاش گنجشک دلت

 در غم من مي آزرد

و جدايي مي مرد

کاش اينجا بودي

 کاش اينجا بودي


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 10:35 توسط معصومه گله |
بمون مسافر...

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

***

سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

***

دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

***

بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست

  بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست

 


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 10:31 توسط معصومه گله |
اگه تو مال من بودي

اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع مي كرد
اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش مي رسيد
مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش مي رسيد
اگه تو مال من بودي همه خبردار مي شدن
ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار مي شدن
اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم
پاييز مي فهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم
اگه تو مال من بودي انقد غريب نمي شدم
من چي مي خواستم
از خدا ديگه اگه پيشت بودم
اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود
دل من اون آواره اي كه شبا مي گرده نبود
اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت
اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت مي شد
قصه ي عشق ما دو تا ، عبرت
سرنوشت مي شد
اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور
يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور
اگه تو مال من بودي ،‌ مي ذاشتمت روي چشام
بارون مي خواستي مي باريد ، ابر سفيد گريه هام
اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت
شمعي كه پروانه داره ، اشك
غم انگيز نمي ريخت
اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت
آدما دارا مي شدن ، دنيا ديگه فقير نداشت
اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي
پس مي رم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 10:25 توسط معصومه گله |
درد دل ...

بنام تنها خالق هستي

باز دلم هواي نوشتن به سرش زده است .
می دونید هر وقت كه تنها و دل تنگ ميشه ، كسي را نمی خواد جزء قلم و كاغذ ، مي خواد كه بنويسه از همه چيز از همه كس ...................
ولي وقتي شروع به نوشتن مي كند چيزي براي نوشتن نداره ؟
دلش پر از حرفهاي نگفته است ولي چيزي براي گفتن نداره ، هيچ !
خودشم نمي دونه كه چه چيزي مي خواد ؟
خودشم نمي دونه كه دلش چه مي خواد ، طفلكي سرگردان وحیرونه ؟
ولي نه چرا مي دونه ولي حقي نداره ، هيچ حقي ندارده او محكوم به تنهايي و مرگِ

 منتظره تا مرگش فرا برسه و در گوشه اي خلوت بميره

 آري
در بي كسي و غربت بميره .................
براي همينه نمي تونه چيزي بگه يا نه اجازه براي گفتن نداره ؟
آره اجازه براي حرف زدن نداره بايد سكوت كنه سكوت محض ، يك سكوت ابدي ..........
چقدر سخته ، آره.... خودتو جای اون بذار و ببين كه چه دردي مي كشه لطفلكي !
اما نه حقش همینه...!!!
مي خواستم اينبار از شادي بگم از آسمان پر ستاره ، درخشندگي خورشيد و ماه ، آبي آسمان ، آرامش دريا ولي باز دلم گويي با شادي قهره و خواهان گريستن و غمه .
ديگر هيچ در اين دنياي نمي خواهم هيچ ........

امروز خیلی دلم گرفته ، بازم چشام بارونیه ....

من بارون خیلی دوست دارم . عشقم بارونِ .

امروز چِم شده ...

سردرگُمم

حالم بَده ...

بازم به سرم زده !!!

همیشه دلم تنگ میشه ... تنگِ تنگِ تنگِ

از دیشب خیلی حالم گرفته است ...

با خودم و خدا یه قول وقرارایی گذشتم.

خدایا کمکم کن

کمکم کن...

یه دوست خیلی خوب دارم که تیکه کلامش : بی خیالِ

میخوام بی خیال باشم ولی الان نمیشه ... واقعاً نمیشه

می دونم اونم به خاطر من حالش گرفته است...

ولی میخوام بگم عزیزِ دلم :

 باشه اینبارم بی خیال ، فقط به خاطر تو

خدایا به تو پناه می برم

فقط به تو

دستم بگیر

خداي من چه احساسي ، احساس آرامش ، يك احساس خوب ، گويي تمام خستگي از وجودم رخت بر بسته  ، گويي به آرامش ابدي رسيدم ، چقدر خوابم مي آيد ، چقدر خسته هستم خداي من مگر من تا حالا نخوابيدم ؟
اما نه گويي اين خواب نيست بلكه مرگ است كه بسراغم اومده
چقدر نفس كشيدن برايم سخت شده ، چقدر بازكردن پلكهايم برايم دشواره ، گويي ديگه تواني ندارم فقط انگشتانم هستن كه حركت مي كنن تا حرفهاي آخر خودشون رو بزنن ، نه گويي اونا هم  به انتها رسيدن... خدايا من هنوز نتونستم حرف خودم را با نوشتن بزنم بگذار كه اينكار را به اتمام برسونم نگذار نوشته ام نا تمام بمونه ...
اما نه مرگ من حتمي شده ... ديگر خدا هم كاري نمي تونه براي من انجام بده.... نه ...........
من نمي تونم با تقدير و سرنوشتم ، با خدايي كه آنقدر دوستش دارم بجنگم نه .........
باشد اي تنها خالق هستي بيا و دستانت را برگلويم بفشار و روحم را آزاد كن بگذار دستانت را حس كنم و از فشار دستانت بر گلويم احساس لذت ببرم آري بيا .
خداي باور كردني نيست ، نه باورم نمي شود ، مي دانم كه باورش براي شما هم سخته ولي باور كنيد كه من دستانش برگلويم احساس مي كنم ، فشار دستانش بر گلويم طوري است كه نفس كشيدن را براي مشكل كرده ، ولي من اين احساس را دوست دارم ، گويي خدا نمي خواد حتي من از طريق نوشتن هم با شما حرف بزنم ، همه راه ها بر من بسته شده ، سخن گفتن ، نوشتن و ......
اشك از چشمانم جاري است در حالي كه چشمانم بسته است و حسي ندارم آري حال ديگر لحظه مرگ من فرا رسيده است و راه فراري نيست ...................

 


موضوع : درددل
| *| نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:49 توسط معصومه گله |