تبليغاتX
××× ديگه دوستم نداري ×××

حالا که رفتی برو ...

حالا که رفتی برو دیگه نمی خوام تو رو

برو تا منم برم پی کار و بارم

حالا که رفتی برو کاری بهت ندارم

خیال نکن می ام به دنبال تو

یا که می پرسم از کسی حال تو

منم شدم عین خودت بی خیال

دل نمی دم به تو و امثال تو

پیش خودت فکر نکنی ساده ام

یا که هنوز عاشق دل داده ام

اگه که تو خوابت اومدم یک شبی

 فکر نکنی به فکرت افتاده ام

دیگه نمی خوام حرف تو رو گوش کنم

اسم تو رو بهتر که فراموش کنم

برم بشم مشعل راه خودم

آتیش عشق تو رو خاموش کنم


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 8:36 توسط معصومه گله |
همیشه دوستت دارم

گفتم شاید ندیدنت از خاطرم دورم کنه

دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه

گفتم صداتا نشنوم شاید که از یادم بری

دیدم تو گوشام نیستش صدای دیگری

ندیدن و نشنیدنت عشقتا از دلم نبرد

فقط دونستم بی تو دل پرپر شد و مرد

  بعد از تو باغ لحظه هام حتی یه غنچه نداد

همش می گفتم با خودم نکنه بمیرم و نیاد

این روزا محتاج توام من نمی گم دلم گرفت

فردا اگه بازم نیای چیا می شه رو دلم


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 8:35 توسط معصومه گله |
جرم عاشقي

سلام به همه دوستاي گلم كه منو شرمنده كردن با اين همه نظر 

 مرسي از اين همه آرزوي موفقيت .... واقعاً شرمنده كردين

امتحانم رو بد ندادم ( سوالاش خيلي آسون بود ، ولي جوابش سخت بود)

توكل به خدا

اميدوارم كه با دعاي خير شما عزيزانم قبول شم ..........

از تك تك شما ممنونم ....

دوستتون دارم هوارررررررررررررررررررررررررتا ...

 

عاشقي جرم قشنگيست

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقتي است که تنها به تو مي انديشم

به تو آري? به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرايي تو

به صبوري به خموشي به شکيبايي تو

شبهي چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسي ورد زبانم شده است

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ؛عاشق ديدار من است

يک نفر ساده ؛ چنان ساده که از سادگيش

مي توان يک شبه پي برد به دلدادگيش

آي بي رنگ تر از آينه ! يک لحظه بايست

راستي ؛ اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست

حتم دارم که تويي آن شبهه آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي ست ؛ به انکار مکوش


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 11:15 توسط معصومه گله |
داستان شقايق، گلي عاشق

 

 

 

 

 

داستان شقايق، گلي عاشق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما !!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می دادو بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 11:1 توسط معصومه گله |