|
تولدم مبارک
تولــــــــدم مبارک
به چشمانت نگاه کردم و گفتم بدان آسمان قلبم بی تو یا با تو بهاریست همان لبخندی که توان را از من میربودبر لبانت زینت بست و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ کلامی من خاموش به تو نگاه کردم و دردل با خود می گفتم : ای کاش این قامت نحیف لحظه ای میاندیشید که آسمان بهاری یعنی ابر باران رعدوبرق و طوفان ناگهانی و این جمله جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن و تمنایی بود برای با او بودن
موضوع : درددل | *| نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 11:38 توسط معصومه گله | عاشقان عیدتان مبارک
سلام به همه دوستان گلم پیشاپیش فرارسیدن عید سعید فطر رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم عیدتون مبارک یه خبر خوش بدم : به لطف خدای بزرگ و دعای شما دوستان حال پسرعموم (مرتضی ) خوب شده و از بیمارستان مرخص شده و خدا شکر الان مشکلی نداره بازم ممنون از شما دوستان میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟ موضوع : درددل | *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 9:19 توسط معصومه گله | من
من ميتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 9:12 توسط معصومه گله | یامن اسمه دوا و ذکره شفا
وقتی که بودی ... افتاب تو اسمون بود وقتی که بودی ... دلم اروم تر از این بود وقتی که بودی ... دستهام باهات بود وقتی که بودی ... نگاهم برات بود وقتی که بودی ... چشمام برات بود وقتی که بودی ... روزام روشن بود وقتی که بودی ... یکی باهام بود وقتی که بودی ... لبخند باهام بود اما... وقتی نیستی ... وقتی نیستی ... اسمون دلم ابریه وقتی نیستی ... دستام به باده وقتی نیستی ... چشام پر اشکه وقتی نیستی ... نگاهم سوی بن بسته وقتی نیستی ... دلم اسیر طوفانه وقتی نیستی ... سرم رو شونه هامه
************** عزیزانم : نمازو روزه ی همگی قبول باشه یه خواهش ازتون دارم .... در این شبای عزیز التماس دعا دارم ، می دونید پسرعمومم (مرتضی) تازه 20 ساله اش الان 21 روزه که در بیمارستان بستری شده اونم بیمارستان بیماریهای خاص ، هر روز دکتر ا یه چیزی میگن ... قرار عمل بشه ، مشکل خونی پیدا کرده این روزا ، همه دست به دامان خدای بزرگ شدند و برای سلامتی مرتضی دعا می کنند ، خدایا ما رو دست خالی برنگردان (یارب العالمین) ازتون میخوام که واسش با اون قلب مهربونتون دعا کنید واسه مرتضی و همه بیمارها نمی دونید ، اون روز که رفته بودم بیمارستان ملاقاتش ، خودم به زور کنترل کردم که گربه نکنم ، آخه اون تاحالایه بارم مریض نشده بود ، واسه خودش ورزشکاره، حالا هم که مریض شده چه مریضی ایی که نمی دونیم از کجا اومد ..... یامن اسمهٌ دوا و ذکرهٌ شفاء موضوع : درددل | *| نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 8:50 توسط معصومه گله | |
درباره وبلاگ
رفتی حـــــالا بــــــه کی بگم خیلی دلـــــــم تنــگ بـــــرات میخــوام یــــــــه وقت ببینمت ســـر بــزارم رو شــونهــات دوست داشتم با گلای سرخ میـــومـــدم بـــــــه دیـــدنت نـــه اینکـــه بـــــا رخت سیاه چشمـــــای ســــرخ ببینمت معصومه
نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
دیگه دوستم نداری
**دوستان گلم**
|