|
رخ
گفتم كه: رخم به رنگ چون كاه مكن
كــس را ز مـن و كـار مـن آگـاه مكن گفتـا كـه: اگر وصـال مـا مي طلبي گــر ميكشـمت دم مـزن و آه مـكن يا رب ز كرم دري برويم بگشا
راهي كه درو نجات باشد بنما مستغنيم از هر دو جهان كن به كرم جز ياد تو هر چه هست بر از دل ما يا رب مكن از لطف پريشان ما را
هر چند كه هست جرم و عصيان ما را ذات تو غني بوده و ما محتاجيم محتاج بغير خود مگردان ما را در ديده بجاي خواب آبست مرا
زيرا كه بديدنت شتابست مرا گويند بخواب تا به خوابش بيني اي بيخبران چه جاي خوابست مرا مجنون تو كوه را ز صحرا نشناخت
ديوانهي عشق تو سر از پا نشناخت هر كس بتو ره يافت ز خود گم گرديد آنكس كه ترا شناخت خود را نشناخت يا رب غم آنچه غير تو در دل ماست
بردار كه بيحاصلي از حاصل ماست الحمد كه چون تو رهنمايي داريم كز گمشدگانيم كه غم منزل ماست يا رب تو چنان كن كه پريشان نشوم
محتاج برادران و خويشان نشوم بي منت خلق خود مرا روزي ده تا از در تو بر در ايشان نشوم اي غم گذري به كوي بدنامان كن
فكر من سرگشتهي بي سامان كم زان ساغر لبريز كه پر مي ز غمست يك جرعه به كار بي سرانجامان كن يا رب نظري بر من سرگردان كن
لطفي بمن دلشدهي حيران كن با من مكن آنچه من سزاي آنم آنچه از كرم و لطف تو زيبد آن كن ما دل به غم تو بسته داريم اي دوست
درد تو بجان خسته داريم اي دوست گفتي كه به دلشكستگان نزديكم ما نيز دل شكسته داريم اي دوست هر چند كه آدمي ملك سيرت و خوست
بد گر نبود به دشمن خود نيكوست ديوانه دل كسيست كين عادت اوست كو دشمن جان خويش ميدارد دوست دور از تو فضاي دهر بر من سنگست
دارم دلكي كه زير صد من سنگست عمريست كه مدتش زمانرا عارست جانيست كه بردنش اجلرا ننگست ما را بجز اين جهان جهاني دگرست
جز دوزخ و فردوس مكاني دگرست فلاشي و عاشقيت سرمايهي ماست قوالي و زاهدي از آني دگرست ما كشتهي عشقيم و جهان مسلخ ماست
ما بيخور و خوابيم و جهان مطبخ ماست ما را نبود هواي فردوس از آنك صد مرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست وصل تو كجا و من مهجور كجا دردانه كجا حوصله مور كجا هر چند ز سوختن ندارم باكي پروانه كجاو آتش طور كجا موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:59 توسط معصومه گله | وداع
برو اي دوست، برو! موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:57 توسط معصومه گله | ترس از فریاد...
دختر از سکوت آينه مي ترسيد که.... مبادا واقعا زشت باشد آينه از سکوت سنگ مي ترسيد وسنگ از سکوت قدمهايي مي ترسيد اما من تنها از سکوت مي ترسم موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:56 توسط معصومه گله | معراج فنا ...
موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:44 توسط معصومه گله | اشك زبان بسته
كاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود موضوع : شعرهاي عشقولانه | *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:36 توسط معصومه گله | |
درباره وبلاگ
رفتی حـــــالا بــــــه کی بگم خیلی دلـــــــم تنــگ بـــــرات میخــوام یــــــــه وقت ببینمت ســـر بــزارم رو شــونهــات دوست داشتم با گلای سرخ میـــومـــدم بـــــــه دیـــدنت نـــه اینکـــه بـــــا رخت سیاه چشمـــــای ســــرخ ببینمت معصومه
نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
دیگه دوستم نداری
**دوستان گلم**
|