تبليغاتX
××× ديگه دوستم نداري ×××

رخ

 

گفتم كه: رخم به رنگ چون كاه مكن
كــس را ز مـن و كـار مـن آگـاه مكن
گفتـا كـه: اگر وصـال مـا مي طلبي
گــر ميكشـمت دم مـزن و آه مـكن
يا رب ز كرم دري برويم بگشا
راهي كه درو نجات باشد بنما
مستغنيم از هر دو جهان كن به كرم
جز ياد تو هر چه هست بر از دل ما
يا رب مكن از لطف پريشان ما را
هر چند كه هست جرم و عصيان ما را
ذات تو غني بوده و ما محتاجيم
محتاج بغير خود مگردان ما را
در ديده بجاي خواب آبست مرا
زيرا كه بديدنت شتابست مرا
گويند بخواب تا به خواب‌ش بيني
اي بيخبران چه جاي خوابست مرا
مجنون تو كوه را ز صحرا نشناخت
ديوانه‌ي عشق تو سر از پا نشناخت
هر كس بتو ره يافت ز خود گم گرديد
آنكس كه ترا شناخت خود را نشناخت
يا رب غم آنچه غير تو در دل ماست
بردار كه بيحاصلي از حاصل ماست
الحمد كه چون تو رهنمايي داريم
كز گمشدگانيم كه غم منزل ماست
يا رب تو چنان كن كه پريشان نشوم
محتاج برادران و خويشان نشوم
بي منت خلق خود مرا روزي ده
تا از در تو بر در ايشان نشوم
اي غم گذري به كوي بدنامان كن
فكر من سرگشته‌ي بي سامان كم
زان ساغر لبريز كه پر مي ز غمست
يك جرعه به كار بي سرانجامان كن
يا رب نظري بر من سرگردان كن
لطفي بمن دلشده‌ي حيران كن
با من مكن آنچه من سزاي آنم
آنچه از كرم و لطف تو زيبد آن كن
ما دل به غم تو بسته داريم اي دوست
درد تو بجان خسته داريم اي دوست
گفتي كه به دلشكستگان نزديكم
ما نيز دل شكسته داريم اي دوست
هر چند كه آدمي ملك سيرت و خوست
بد گر نبود به دشمن خود نيكوست
ديوانه دل كسيست كين عادت اوست
كو دشمن جان خويش ميدارد دوست
دور از تو فضاي دهر بر من سنگست
دارم دلكي كه زير صد من سنگست
عمريست كه مدتش زمانرا عارست
جانيست كه بردنش اجلرا ننگست
ما را بجز اين جهان جهاني دگرست
جز دوزخ و فردوس مكاني دگرست
فلاشي و عاشقيت سرمايه‌ي ماست
قوالي و زاهدي از آني دگرست
ما كشته‌ي عشقيم و جهان مسلخ ماست
ما بيخور و خوابيم و جهان مطبخ ماست
ما را نبود هواي فردوس از آنك
صد مرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست
وصل تو كجا و من مهجور كجا
دردانه كجا حوصله مور كجا
هر چند ز سوختن ندارم باكي
پروانه كجاو آتش طور كجا

موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:59 توسط معصومه گله |
وداع

برو اي دوست، برو!
برو اي دختر پالان محبت بر دوش.!
ديده بر ديده‌ي من، مفكن و نازم مفروش ...
من دگر سيرم ... سير! ...
سيرم از اين عشق دو پهلوي تو پست!
تف بر آن دامن پستي كه تو را پروردست!
كم بگو، جاه تو كو؟! مال تو كو برده‌ي زر!
كهنه رقاصه ي وحشي صفت زنگي خر!
گر طلا نيست مرا، تخم طلا! ... مردم من،
زاده‌ي رنجم و پرورده‌ي دامان شرف.
آتش سينه ي صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنه‌ي دلقكها نيست!
ديده ام مسخره خنده‌ي چشمكها نيست!
دل من مأمن صد شور و بسي فرياد است:
ضربانش: جرس قافله‌ي زنده دلان
طپش طبل ستم كوب، ستم كوفتگان
چكش مغز ز دنياي شرف روفتگان
تك تك ساعت، پايان شب بيداد است!
دل من، اي زن بدبخت هوس پرور پست!
شعله‌ي آتش شيرين شكن فرهاد است!
حيف از اين قلب، از اين قلب طرب پرور درد
كه به فرمان تو تسليم تو جاني كردم،
حيف از اين عمر، كه با سوز شراري جانسوز
پايمال هوسي هرزه و آني كردم!
در عوض با من شوريده، چه كردي؟ نامرد!
دل به من دادي؟ نيست؟
صحبت از دل مكن، اين لانه‌ي شهوت، دل نيست!
دل سپردن اگر اين است! كه اين مشكل نيست!
هان! بگير، اين دلت، از سينه فكنديم بدر!
ببرش دور ... ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر!


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:57 توسط معصومه گله |
ترس از فریاد...

دختر از سکوت آينه مي ترسيد
که....
مبادا واقعا زشت باشد

آينه از سکوت سنگ مي ترسيد
که.....
مبادا بشکند

وسنگ از سکوت قدمهايي مي ترسيد
که.....
 مبادا باضربهاي پرتابش کند

اما من تنها از سکوت مي ترسم
سکوتي که ممکن است هم مرا برنجاند هم بشکند و هم پرتابم کند
پرتابم کند تا انتهاي اقيانوس خيال


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:56 توسط معصومه گله |
معراج فنا ...

 

فریـادی در سكـوت


در كوي محبت به وفايي نرسيديم

رفتيم ازين راه و به جايي نرسيديم

هر چند كه در اوج طلب هستي ما سوخت

چون شعله به معراج فنايي نرسيديم

با آن همه آشفتگي و حسرت پرواز

چون گرد پريشان به هوايي نرسيديم

گشتيم تهي از خود و در سير مقامات

چون ناي درين ره به نوايي نرسيديم

بي مهري او بود كه چون غنچه‌ي پاييز

هرگز به دم عقده گشايي نرسيديم

اي خضر جنون! رهبر ما شو كه در اين راه

رفتيم و سرانجام به جايي نرسيديم


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:44 توسط معصومه گله |
اشك زبان بسته

كاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود

تا به سوی تو پرم بال و پری بازم بود

ياد آن روز كه از همت بيدار جنون

زين قفس تا سر كويت پر پروازم بود

ديگر اكنون چه كنم زمزمه در پرده عشق

دور از آن مرغ بهشتی كه هماوازم بود

همچو طوطی به قفس با كه سخن ساز كنم

دور از آن آينه رخسار كه همرازم بود

خواستم عشق تو پنهان كنم و راه نداشت

پيش اين اشك زبان بسته كه غمازم بود

رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور

كه نگاهت مدد طبع سخن سازم بود


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:36 توسط معصومه گله |