درد دل ...
بنام تنها خالق هستي
باز دلم هواي نوشتن به
سرش زده است .
می
دونید هر وقت كه تنها و دل تنگ ميشه ، كسي را نمی خواد جزء قلم و كاغذ ، مي خواد
كه بنويسه از همه چيز از همه كس
...................
ولي
وقتي شروع به نوشتن مي كند چيزي براي نوشتن نداره ؟
دلش
پر از حرفهاي نگفته است ولي چيزي براي گفتن نداره ، هيچ
!
خودشم
نمي دونه كه چه چيزي مي خواد ؟
خودشم
نمي دونه كه دلش چه مي خواد ، طفلكي سرگردان وحیرونه ؟
ولي نه چرا مي دونه ولي حقي نداره ، هيچ
حقي ندارده او محكوم به تنهايي و مرگِ
منتظره تا مرگش فرا برسه و در گوشه اي خلوت بميره
آري
…
در
بي كسي و غربت بميره
.................
براي
همينه نمي تونه چيزي بگه يا نه اجازه براي گفتن نداره ؟
آره
اجازه براي حرف زدن نداره بايد سكوت كنه سكوت محض ، يك سكوت ابدي ..........
چقدر
سخته ، آره.... خودتو جای اون بذار و ببين كه چه دردي مي كشه لطفلكي !
اما نه حقش همینه...!!!
مي خواستم اينبار از شادي بگم از آسمان
پر ستاره ، درخشندگي خورشيد و ماه ، آبي آسمان ، آرامش دريا ولي باز دلم گويي با شادي قهره و خواهان
گريستن و غمه .
ديگر
هيچ در اين دنياي نمي خواهم هيچ
........
امروز خیلی دلم گرفته ، بازم چشام بارونیه ....
من بارون خیلی دوست دارم . عشقم بارونِ .
امروز چِم شده ...
سردرگُمم
حالم بَده ...
بازم به سرم زده !!!
همیشه دلم تنگ میشه ... تنگِ تنگِ تنگِ
از دیشب خیلی حالم گرفته است ...
با خودم و خدا یه قول وقرارایی گذشتم.
خدایا کمکم کن
کمکم کن...
یه دوست خیلی خوب دارم که تیکه کلامش : بی خیالِ
میخوام بی خیال باشم ولی الان نمیشه ... واقعاً نمیشه
می دونم اونم به خاطر من حالش گرفته است...
ولی میخوام بگم عزیزِ دلم :
باشه اینبارم بی خیال ، فقط
به خاطر تو
خدایا به تو پناه می برم
فقط به تو
دستم بگیر
خداي من چه احساسي ، احساس آرامش ، يك
احساس خوب ، گويي تمام خستگي از وجودم رخت بر بسته ، گويي به
آرامش ابدي رسيدم ، چقدر خوابم مي آيد ، چقدر خسته هستم خداي من مگر من تا حالا نخوابيدم ؟
اما
نه گويي اين خواب نيست بلكه مرگ است كه بسراغم اومده
چقدر نفس كشيدن برايم سخت شده ، چقدر
بازكردن پلكهايم برايم دشواره ، گويي ديگه تواني ندارم فقط انگشتانم هستن كه حركت مي كنن تا حرفهاي آخر خودشون رو بزنن ، نه گويي اونا هم به انتها رسيدن... خدايا من هنوز نتونستم حرف خودم را با نوشتن بزنم
بگذار كه اينكار را به اتمام برسونم نگذار نوشته ام نا تمام بمونه ...
اما
نه مرگ من حتمي شده ... ديگر خدا هم كاري نمي تونه براي من انجام بده.... نه ...........
من
نمي تونم با تقدير و سرنوشتم ، با خدايي كه آنقدر دوستش دارم بجنگم نه .........
باشد اي تنها خالق هستي بيا و دستانت را
برگلويم بفشار و روحم را آزاد كن بگذار دستانت را حس كنم و از فشار دستانت بر گلويم احساس لذت ببرم آري بيا .
خداي باور كردني نيست ، نه باورم نمي شود
، مي دانم كه باورش براي شما هم سخته ولي باور كنيد كه من دستانش برگلويم احساس مي
كنم ، فشار دستانش بر
گلويم
طوري است كه نفس كشيدن را براي مشكل كرده ، ولي من اين احساس را دوست دارم ، گويي خدا نمي خواد حتي
من از طريق نوشتن هم با شما حرف بزنم ، همه راه ها
بر من بسته شده ، سخن گفتن ، نوشتن و
......
اشك
از چشمانم جاري است در حالي كه چشمانم بسته است و حسي ندارم آري حال ديگر لحظه مرگ
من فرا رسيده است و راه فراري نيست
...................
موضوع :
درددل
|
*| نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:49 توسط
معصومه گله |