تبليغاتX
××× ديگه دوستم نداري ×××

زندگی

 

اندیشه ام را رها می کنم تا در دشت سبز

                 

                      زندگی گل سرخ محبت را بیابی

 

 

 

در کوچه خاطرات عکس قلبی که کشیدی پیداست

 

کنار آن هر شب بعد از جدایی عکس قلبی کشیدم

 

تا هر وقت مسافر آن کوچه شدی نقش قلب هایم

 

را ببینی و بدانی که تو رهگذری و من ساکن کوچه خاطرها

 

 

 

دستانت را گم کردم همان جایی که

 

نگاهت را از من دزدیدی و عشقت

 

را از من دریغ کردی؛محبت را به دست

 

باد سپردم همان جایی که خاطراتم با بی

 

مهری ات به دست باد سپردی؛درست همان

 

جا بود که عشق من و تو تمام شد...........

 

 

 

ما همیشه صداهای بلند رو می شنویم

 

پر رنگ ها رو می بینیم؛سخت ها را می خواهیم

 

ولی غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند

 

بی رنگ می مانند و بی صدا می روند

 

هر گاه بنده ای مرا بخواند آنچنان به

 

سخن او گوش می سپارم که گویی بنده ای

 

جز او ندارم ولی شگفتا که بنده ام همه را

 

چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من.....

 

 

 

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

 

کی دل سنگ تو را آه می ریزد؟؟؟؟

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

 

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

 

عشق بر شانه هم چیدن چندیدن سنگ است

 

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد..........

 

هر چه را عقل به یک عمر به دست آورده است

 

آه یک روز همین آه تو را می گیرید.................

 

گاه یک کوه به یک گاه به هم می ریزد...........!!!

 

 

 

گاه یک لبخند آنقدر عمیق می شود که گریه می کنیم!

 

گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی می شود

 

که با آن زندگی می کنیم؛

 

گاه یک نگاه آنچنان سنگین می شود که

 

چشمانمان رهایش نمی کند؛

 

گاه یک عشق آنقدر ماندگار می شود که فراموش نمی کینم.


موضوع : شعرهاي عشقولانه
| *| نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 19:8 توسط معصومه گله |